|
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
*** |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 19:13  توسط ف-فتحی
|
|
نه آن دريا، كه شعرش جاودانه است،
نه آن دريا، كه لبريز از ترانه ست .
به چشمانت بگو بسپار ما را،
به آن دريا كه ناپيدا كرانه ست ! |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 19:11  توسط ف-فتحی
|
|
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
*** |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 19:10  توسط ف-فتحی
|
|
|
از مجموعه زندگي خوابها |
جهنم سرگردان |
|
شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودم تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بر دارم
و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
***
سپيدي هاي فريب
روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.
نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار. |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 19:9  توسط ف-فتحی
|